تبليغاتX
چـــــــــایـــــــــــــــــــــــی دوم




















چـــــــــایـــــــــــــــــــــــی دوم

خانم روسی و یك آقای آمریکایی با هم ازدواج كردند و زندگی

 شادی را در سانفرانسیسکو آغاز كردند .طفلكی خانم ، زبان

 انگلیسی بلد نبود اما می توانست با شوهرش ارتباط برقرار كند.

یك روز او برای خرید ران مرغ به مغازه رفت.اما نمی دانست ران

 مرغ به زبان انگلیسی چه می شود . برای همین اول دست هایش

 را از دو طرف مانند بال مرغ بالا و پایین كرد و صدای مرغ درآورد. بعد

 پایش را بالا آورد و با انگشت رانش را به قصاب نشان داد . قصاب

 متوجه منظور او شد و به او ران مرغ داد.

روز بعد او می خواست سینه مرغ بخرد. بازهم او نمی دانست كه

 سینه مرغ به انگلیسی چه می شود. دوباره با دست هایش مانند

 مرغ بال بال زد و صدای مرغ درآورد. بعد دگمه های پالتو اش را باز

 كرد و به سینه خودش اشاره كرد . قصاب متوجه منظور او شد

و به او سینه مرغ داد.

روز سوم خانم ، طفلك می خواست سوسیس بخرد. او نتوانست

 راهی پیدا كند تا این یكی را به فروشنده نشان بدهد. این بود كه

 شوهرش را به همراه خودش به فروشگاه برد!!! ............

.

.

.

.

.

.

.

.

خیلی منحرفید!

حواستون كجاست ؟

شوهرش انگلیسی صحبت می كرد.

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 13:46 توسط فاطمه | |

عاشق شدن

آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری

برای مسافرت به یک جای خوشگل بری

به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !

آخرین امتحانت رو پاس کنی

کسی که معمولا زیاد نمی‌بینیش ولی دلت می‌خواد ببینیش بهت تلفن کنه

توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی‌کردی پول پیدا کنی

برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!

تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه

بدون دلیل بخندی

بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می‌کنه

از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می‌تونی بخوابی !

آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می‌یاره

عضو یک تیم باشی

از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

دوستای جدید پیدا کنی

وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !

لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی

کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی

یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده

عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره

یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی

اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند

قدرشون روبدونیم

زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد

وقتی
زندگی 100 دلیل برای گریه كردن
به تو نشان میده
تو 1000 دلیل برای خندیدن
به اون نشون بده.
چارلی‌ چاپلین

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 17:23 توسط فاطمه | |

یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوری می کنه!

بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه،ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر

می برن.وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان،رانندهء خانم بر

میگرده میگه:

- آه چه جالب شما مرد هستید.... !ببینید  چه بروز ماشینامون اومده !همه چیز داغون شده ولی ما

سالم هستیم …. ! این باید نشونه ای  از طرف خدا  باشه  که اینطوری با هم ملاقات کنیم  و ارتباط

مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم …!

مرد با هیجان پاسخ میده:

- اوه … “بله کاملا” … با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه !

بعد اون خانم زیبا ادامه می ده و می گه :

- ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملا داغون شده ولی این  شیشه مشروب سالمه!مطمئنن

خدا خواسته  که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن كه می تونه شروع

جریانات خیلی جالبی باشه رو جشن بگیریم !

و بعد خانم زیبا با لوندی بطری رو به مرد میده.

مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حالیكه زیر چشمی اندام خانم زیبا رو دید می زنه

درب بطری روباز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه و بطری رو برمی گردونه به زن،زن

درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.

مرد می گه شما نمی نوشید؟!

زن لبخند شیطنت آمیزی می زنه در جواب می گه :

- نه عزیزم ، فکر می کنم الان بهتره منتظر پلیس باشیم … !

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 16:40 توسط فاطمه | |

یک خانم و یک آقا که سوار قطاری به مقصدی  خیلی دور شده بودند، بعد از حرکت  قطار متوجه شدند

که در  این کوپه  درجه یک که  تختخواب دار  هم میباشد ، با هم  تنها  هستند  و هیچ  مسافر   دیگری

وارد  کوپه نخواهد شد.

ساعتها سفر در سکوت محض گذشت و مرد مشغول مطالعه و زن مشغول بافتنی بافتن بود.

شب که وقت خواب رسید ...

خانم تخت طبقه بالا و آقا تخت طبقه پایین را اشغال کردند.اما مدتی  نگذشته بود که خانم از طبقه بالا،

دولا شد و آقا را صدا زد و گفت: ببخشید! میشه یه لطفی در حق من بفرمایید؟

- خواهش میکنم!

- من خیلی سردمه. میشه از مهماندار قطار برای من یک پتوی اضافی بگیرید؟

- من یه پیشنهاد دارم!

- چه پیشنهادی؟

- فقط برای همین امشب، تصور کنیم که زن و شوهر هستیم.

- زن ریزخندی کرد و با شیطنت گفت:

- چه اشکال داره ، موافقم!

- قبول؟

- قبول!

- خب، حالا  مثل بچه  آدم خودت پاشو ، برو از  مهموندار پتو بگیر. من خوابم میآد. دیگه هم مزاحم  من

نشو !

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 0:41 توسط فاطمه | |

یک راند دیگر مبارزه کن،وقتی پاهایت چنان خسته اند که به زور راه میروی یک راند دیگر مبارزه کن،

وقتی بازوهایت چنان خسته اند که قدرت گارد گرفتن نداری،یک راند دیگر مبارزه کن،وقتی که  خون

از دماغت جاریست و چشمانت سیاهی می رود و چنان خسته ای که آرزو میکنی  حریف  مشتی

به چانه ات بزند و کار را تمام کند یک راند دیگر مبارزه کن و به  یاد داشته باش مردی که همواره یک

راند دیگر مبارزه میکند هر گز شکست نمی خورد.

(جیمز کوربت)

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 18:15 توسط فاطمه | |

(هولمن هانت)هنر مند بزرگ،تصویری از حضرت عیسی را نقاشی کرده که در آن مسیح در

باغی ایستاده  است و در یک دست فانوسی دارد و با دست دیگر به دری می کوبد.

یکی از دوستان هانت به او گفت:

ـ هولمن!تو در این نقاشی مرتکب یک اشتباه شده ای،این در دستگیره ندارد.

هانت پاسخ داد:

ـ این اشتباه نیست،زیرا این در قلب بشر است که فقط می تواند از درون باز شود.

 

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 17:57 توسط فاطمه | |

یگانه خوراک زندگی خطر کردن است. هر  چه بیشتر ریسک کنی بیشتر زنده هستی. زندگی کار

آدم های با شهامت است.اولین اصلی که باید در زندگی فرا گرفت جرات و شجاعت است.با وجود

همه  ترس ها و دلهر ه ها باید  آرام به زندگی بپردازید.حالا  چرا شهامت  برای  زندگی کردن  لازم

است؟برای اینکه زندگی فی نفسه نا امن و بی ثبات  است. اگر همیشه  نگران امنیت و آسایش

خاطر باشی در  حقیقت خود  را در زندانی  که  با دستان خودت برای خو یش ساخته ای  محبوس

میکنی. چنین مکانی شاید امن باشد  ولی قطعا  زنده نیست، درآن از ماجراجویی و  سرمستی

خبری نیست.

(وشو)

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 17:43 توسط فاطمه | |

عیسی به رهی دید یکی کشته فتاده             حیران شده و بگرفت به دندان سر انگشت

گفتا که کرا کشتی تا کشته شدی زار              تا  باز   کجا  کشته  شود   آنکه تورا  کشت

 .......................................................................................................................

صبارا دیدم وگفتم:صبا!دستم به دامانت ...ببر از من به دلدارم که اورا دوست میدارم،ولی افسوس ...او

هرگز نمی داند

........................................................................................................................

هر چه نصیب است نه کم می دهند              گر نستانی به ستم می دهند

........................................................................................................................

جایی که شتر بود به یک غاز                        خر ارزش واقعی ندارد

........................................................................................................................

چه خوش بود که بر آید به یک کرشمه دو کار         

                                                               زیارت شه عبدالعظیم و دیدن یار

........................................................................................................................

طمع را نباید که  چندان  کنی                       که صاحب کرم را پشیمان کنی

.......................................................................................................................

شب عید است و یار از من چغندر پخته می خواهد

                                                              گمانش می رسد من گنج قارون زیر سر دارم

.......................................................................................................................

غصه دیوانه را انسان عاقل می خورد           برگ گل با آن لطافت آب از گل می خورد

.......................................................................................................................

چندان سمن است که یاسمن پیدا نیست!

.......................................................................................................................

سه پلشت آید و زن زاید و مهمان عزیزت ز در آید

.......................................................................................................................

هر چیز به جای خویش نیکوست             جهان چون چشم و خال و خط و ابروست

......................................................................................................................

این جهان کوه است و فعل ما ندا             این ندا را باز می گردد صدا

           

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 7:30 توسط فاطمه | |

کاش میشد در افق بر بلندای آخرین ابر سپید با جوهری قرمز نوشت:

دل من تنگ است از ریای صورتو سیرت

و نوشت عمر دو روزی بیش مجالی نیست ما را!

درنگی در نهانت!

زشتی،ابلیس زمان را جان گوارا بخشد

مادر گیتی بس والا بیاراست تو را ای انسان!

پس چگونه رخش الوانت چشم آزار کند!

جولان در دیار عشق با ریا از برای نوش لبریز جام هوس مست وجدان است!

هر چه گوییم سنگ بر سندان کوفتیم

بسوزیمو بسازیمو،دم بر نزنیم که این بازی دوران باشد!

 

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 13:42 توسط فاطمه | |

خدا عمر داد اولین جمعه رمضان ۸۸ رو هم دیدیم،باز دم رمضون گرم ی صفایی داده به زندگیمون.

ی سوال بی مقدمه:مدل دوست داشتن شما چطوریه؟

من هر چی  بیشتر از عمرم میگذره  نمیدونم چرا  بیشتر به این موضوع  پی میبرم که به عشق تو

رابطه با جنس مخالفم اعتمادی نیست!

تقربیا همیشه به بن بست رسیدم،اوایل همه چی خوبه،هر چی بیشتر میگذره  واقعیت  رقص نور

 میذاره واست!چرا اینقد سخته آدم کسیو پیدا کنه که باهاش سازگاری داشته باشه؟

کنارش احساس آرامش کنه؟شادت کنه نه اینکه  دپسرده ترت کنه!

سوپر استارو دیدید؟داستان خیلی از مردای جامعه امروز ماست.

هر وقت این بن بست برام شکسته شد میام همینجا اعتراف میکنم که قانون استثنا هنوز زندس.

 

این جمله هم تقدیم به همه روزه دارا،ما هم دعا کنید:

سکوت روزه دار تسبیح است،خواب وی عبادت است و دعای وی مستجاب است و عمل او دو برابر است.

حضرت محمد(ص)

 

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 21:51 توسط فاطمه | |


Design By : Night Skin