چـــــــــایـــــــــــــــــــــــی دوم
در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند. بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند: «نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند . آیتالله منتظرى که از سوى کانون مدافعان حقوق بشر ایران به عنوان «تلاشگر حقوق بشر در سال ۱۳۸۸ برگزیده شده است بار دیگر با انتقاد شدید از برخوردهاى صورت گرفته با مخالفان دولت جمهوری اسلامی این برخوردها را غیرشرعى، غیرقانونی و موجب بدنامى اسلام دانست. بیشتربخوانید: مخملباف«آزادی آفرینش» را به آیتالله منتظری تقدیم کرد،آیت الله منتظری: مردم به كمتر از رسیدن به مطالبات بر حق خود قانع نمی شوند به نوشته پایگاه اطلاعرسانى آیتالله حسینعلى منتظرى، وى روز پنجشنبه در سخنانى در مراسم دریافت جایزه تندیس «تلاشگر حقوق بشر» در سال ۱۳۸۸ که از سوى کانون مدافعان حقوق بشر در ایران به او اعطا شد با اشاره به رویدادهاى پس از انتخابات در ایران اظهار داشت: «هیچ یک از برخوردهایى که با مردم شد شرعى و قانونى نیست و آمرین و عاملین ضامن و بدهکار مردم هستند. متأسفانه بین زن و مرد، پیر و جوان هم تفاوتى قائل نشدهاند، حتى زنها و دخترها را بیشتر کتک زدهاند.»این مرجع تقلید شیعیان با اشاره به استدلال مقامهاى جمهورى اسلامى ایران در مورد «حفظ نظام» اظهار داشت: «من بارها عرض کردهام ما مخالف حفظ نظام نیستیم، اما... نظام را ما مىخواهیم که در سایه آن احکام اسلامى اجرا شود، نه این که به بهانه حفظ نظام احکام اسلامى و شرعى زیر پا گذاشته شود و مرادتان هم از نظام شخص باشد.»وى با انتقاد از ضرب و شتم مردم و بهویژه زنان و دختران توسط ماموران امنیتى و بسیج در جریان سرکوب اعتراض هاى مردمى به نتایج انتخابات ریاست جمهوری در ایران افزود: «شما به چه مجوزى مردم را کتک مىزنید؟ براى این که شما را قبول ندارند؟! خب، قبول نداشته باشند. مگر شما خدایید یا پیامبرید؟ آن چه که شما به نام اسلام و دین انجام مىدهید موجب بدنامى براى اسلام مىشود. چرا با مردم تند و خشن برخورد مىکنید؟»آیتالله منتظرى که بهویژه به دلیل «حمایتهایش از حقوق زندانیان و مخالفت با اعدامهاى بىرویه در زندانها» در دهه ۶۰ تندیس «تلاشگر حقوق بشر» را دریافت کرده با اشاره به تاکید قرآن بر نقش «نرمخو بودن پیامبر در گرایش مردم به وى»اظهار داشت: «شما آمدهاید خودىها را هم غیرخودى مىکنید، در حالى که قرآن مىگوید غیرخودىها را از خود کنید، با آنها مشورت کنید، دستور واقعى اسلام این است، نه آن چه آقایان به اسم اسلام انجام مىدهند و دستورمىدهند مردم را به قصد کشت بزنند.»وى همچنین با اشاره به سخنان برخى از مقامهاى جمهورىاسلامى از جمله محمود احمدىنژاد در «مختومه» اعلام کردن پرونده انتخابات گفت: «اگر مختومه شد پس ادامه بازداشتها براى چه بود؟ مصاحبه هاى تلویزیونى براى چه بود؟ اعترافگیرى چرا؟محاکمه بر اساس اعترافات تحت فشار براى چه بود؟! مگر بازداشتىها به انتخابات مربوط نبودند؟ حالا که پروندهاش را بسته اعلام کردند، بازداشتىها را آزاد مىکردند، از آنها معذرتخواهى مىشد، چه بسا اوضاع به اینجا نمىرسید که هر روز ادامه پیدا کند.»آیتالله منتظرى با متهم کردن رهبران جمهورى اسلامى به ایجاد تفرقه درجامعه «در عین دم زدن از وحدت» افزود: «اگر به دنبال آرامش و وحدت هستید براى چه بىگناهان را در بازداشت نگه داشتهاید و با فشار از آنها اعتراف مىگیرید و بر اساس همان اعترافها محاکمه مىکنید و احکام سنگین صادر مىکنید؟ مگر روایت نداریم که اعتراف تحت فشار و شکنجه و ارعاب اثرى ندارد؟بدانید این اعترافها ذرهاى ارزش ندارد و بر خلاف موازین اسلام است.» آیتالله منتظرى که به دلیل انتقادش از اعدام زندانیان در اواخر دهه ۶۰ از سوى آیتالله خمینى از قائم مقامى رهبرى برکنار شد، با نقل خاطرهاى از زمان بازداشت خود در دوران حکومت محمدرضا شاه پهلوى، برخورد حکومت وى با زندانیان را «عاقلانه» توصیف کرده و با اشاره به وضعیت بازداشتشدگان پس از انتخابات اظهار داشت: «این آقایان آقاى بهزاد نبوى را که داخل زندان نبود و براى عمل جراحى و معالجه چندروزى مرخصى داده بودند، در حال بیمارى به زندان عودت دادهاند. آیا این عمل عاقلانه است؟! یکى از هموطنان کردمان آقاى احسان فتاحیان را دفعه اول به ۱۰ سال زندان محکوم کردند، پس ازتحمل زندان ایشان را به اعدام محکوم کردند! در حالى که دادگاه تجدیدنظر حق ندارد مجازات را تشدید کند. چون ۱۰ سال زندان از حداقل مجازات کمتر نبوده است و این حکم برخلاف قانون است.»وى با بیان این که حتى امامان شیعه هم بدون توجه به راى مردم حکومت نمىکردند، بر لزوم احترام به حق آزادى انسانها تاکید کرده و افزود: «آیتالله خمینى درپاریس درباره آزادى مىگفتند، حتى کمونیستها هم در حکومت آینده ما حق اظهارنظر دارند. حالا که مسلمانها هم، حتى آنها که براى انقلاب زحمت کشیدند و زندان رفتهاند را از حق اظهارنظر محروم مىکنند، آنها را بازداشت مىکنند و به زور اعتراف مىگیرند که ما ضدانقلاب و ضدنظام هستیم!»روز پنجشنبه ۱۹ذر و همزمان با روز جهانى «حقوق بشر» ابراهیم یزدى، حبیب الله پیمان، عبدالفتاح سلطانى، محمدعلى دادخواه، تقى رحمانى، عبدالرضا تاجیک، عطاءالله شیرازى، حسین نورىزاده، امیر دلیرسانى و نرگس محمدى از فعالان و اعضاى کانون مدافعان حقوق بشر در ایران با حضور در منزل آیتالله منتظرى تندیسى از استوانه کورش را به عنوان نماد حمایت از حقوق بشر به وى تقدیم کردند. زن نصف شب از خواب بیدار میشود و میبیند که شوهرش در رختخواب نیست، ربدشامبرش را میپوشد و به دنبال او به طبقه ی پایین میرود،و شوهرش در آشپزخانه نشست بود در حالی که یک فنجان قهوه هم روبرویش بود . در حالی که به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود... زن او را دید که اشکهایش را پاک میکرد و قهوهاش را مینوشید... چرا این موقع شب اینجا نشستی؟" ع هارو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات میکردیم، یادته؟ از اشک شد ا گفت: "آره یادمه..." دختر من ازدواج میکنی یا ۲۰ سال میفرستمت زندان ؟! روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد. شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى حمل و نقل کالا در شهر استفاده می کردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: مرا بغل کن. زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد. با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند، شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم. زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند. شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن" چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است. عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد. فاصله ابراز عشق دور نیست. فقط از قلب تا زبان است و کافی است که حرف های دلتان را بیان کنید. پ ن:البته از ما گفتن اینا داستانه،کسیو دوست دارید هی نگید بهش دوسش دارید،طرف خودشو لوس میکنه،شگردشو از این کاره هاش یاد بگیرید. فرقی نمی کنه ! گاهی وقتا ، هیچی با هیچی فرقی نمی کنه ! شب باشه ، یا روز ! زمستون باشه ، یا تابستون ! چای بخوری ، یا یه کوفت دیگه ! ضبط مسخره ات اینوره تلویزیون مسخره ات باشه ، یا اون ورش ! یساری بخونه یا گروه پینگ فلوید ! پرده پنجره کشیده باشه یا نباشه ! سیگار بکشی ، یا نکشی ! دوستانت پیشت باشن ، یا نباشن ! خوش بوکننده ی هوا سرت رو به درد آورده باشه ، یا نیاورده باشه ! جواب سلام صاحب خونه رو با لبخند بدی ، یا بی لبخند ! اجلاسیه سازمان ملل راه حلی برای آتش بس در افغانستان پیدا کرده باشه ، یا نه ! افغانستان بدبخت باشه ، یا خوش بخت ! زنای افغانی زن باشن ، یا کابوس ! سیگارت زَر باشه ، یا مالبرو ! تو رسانه ها و مطبوعات دیگران رو بکوبی ، یا نکوبی ! هر چه زور بزنی یادت بیاد ، یا یادت نیاد ! تیغ رو صورتت باشه ، یا صورتت زیر تیغ . . . آره ! فرقی نمی کنه ! گاهی وقتا ، هیچی با هیچی فرقی نمی کنه ! خواب باشی ، یا خواب نباشی ! شاعر باشی ، یا کـِـش ! هُنرمند باشی ، یا مُنرهند ! پولت از پارو بالا بره ، یا پاروت از پول ! عاشق باشی یا کیف قاپ ! آواز بخونی ، یا گریه کنی ! عمود ایستاده باشی ، یا افقی ُ وارفته ! تلفن یه زنگ بزنه ، یا پنج زنگ ! گوشی رو برداری ، یا برنداری ! شامت نون ُ پیازچه باشه ، یا پیازچه ُ نون ! اصلن زنده باشی ، یا مـُرده ! آره ! فرقی نمی کنه ! گاهی وقتا ، هیچی با هیچی فرقی نمی کنه ! همین حالا ! چند ساعت دیگه ! امروز ! فردا ! عوارض اتوبان ! زمستونای بی برف ! برفای بی کلاغ ! کلاغای بی چنار ! شاعرای بی شعر ! سکته ی دوم ! اضطراب ! وقتی که تو تلویزیون بعضی پروژه ها ، مثل تخته آوازی یه کشتی شکسته تو بغل یه غریق می افته ! لیست اسامی مـُرده هایی که میشناختم و نمی شناختم ! حالا یا هرگز ! لیست قشون آغا محمد خان قاجار وقتی به تبریز حمله کرد ! لیست ِ وحشت های استالین ! لیست ِ خواب های سربازای عیال وار ! آره ! فرقی نمی کنه ! گاهی وقتا ، هیچی با هیچی فرقی نمی کنه ! .... خُب داره دیرم می شه ! باید برم ! در که بسته شد ، دیگه فرقی نداره فاصله ات با من صد متره ، یا صد قرن ! وقتی نمی بینمت ، چشمام باشن ، یا نباشن ! وقتی نیستی دیگه ، برام هیچی با هیچی فرقی نمی کنه ! شعرم شعر باشه یا مـِـعر ! آره ! اینجوریه که اون جوری می شه ! نی نی ! مگه نه ؟! آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر قبل از جواب دادن فکر کن هیچکس را تمسخر مکن نه به راست و نه به دروغ قسم مخور خود برای خود، زن انتخاب کن به شرر و دشمنی کسی راضی مشو تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما کسی را فریب مده تا دردمندنشوی از هرکس و هرچیز مطمئن مباش فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی بیگناه باش تا بیم نداشته باشی سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی راستگو باش تا استقامت داشته باشی متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی روح خود را به خشم و کین آلوده مساز هرگز ترشرو و بدخو مباش در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده دورو و سخن چین مباش در انجمن نزدیک دروغگو منشین چالاک باش تا هوشیار باشی سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری با هیچکس و هیچ آیینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشک پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی ماند خانم روسی و یك آقای آمریکایی با هم ازدواج كردند و زندگی شادی را در سانفرانسیسکو آغاز كردند .طفلكی خانم ، زبان انگلیسی بلد نبود اما می توانست با شوهرش ارتباط برقرار كند. مرغ به زبان انگلیسی چه می شود . برای همین اول دست هایش را از دو طرف مانند بال مرغ بالا و پایین كرد و صدای مرغ درآورد. بعد پایش را بالا آورد و با انگشت رانش را به قصاب نشان داد . قصاب متوجه منظور او شد و به او ران مرغ داد. سینه مرغ به انگلیسی چه می شود. دوباره با دست هایش مانند مرغ بال بال زد و صدای مرغ درآورد. بعد دگمه های پالتو اش را باز كرد و به سینه خودش اشاره كرد . قصاب متوجه منظور او شد و به او سینه مرغ داد. راهی پیدا كند تا این یكی را به فروشنده نشان بدهد. این بود كه شوهرش را به همراه خودش به فروشگاه برد!!! ............ آنقدر بخندی که دلت درد بگیره بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری برای مسافرت به یک جای خوشگل بری به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه ! آخرین امتحانت رو پاس کنی کسی که معمولا زیاد نمیبینیش ولی دلت میخواد ببینیش بهت تلفن کنه توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمیکردی پول پیدا کنی برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!! تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه بدون دلیل بخندی بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف میکنه از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم میتونی بخوابی ! آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما مییاره عضو یک تیم باشی از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی دوستای جدید پیدا کنی وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین ! لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی اینها بهترین لحظههای زندگی هستند قدرشون روبدونیم زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد وقتی
یرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.
پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.
سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.
پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.
پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »
مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.
بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»
همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»
پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»
چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟
پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا !»
استیو میگوید: نگران نباشید. اگر مردی واقعا شما را بخواهد، از جواب دادن به این سوالها طفره نمیرود و نمیترسد.
1. هدف کوتاه مدت شما از ازدواج چیست؟
استیو معتقد است که این سوالی است که باید اولین باری که او را دیدید بپرسید. این سوال بسیار اهمیت دارد. شما با این سوال متوجه میشوید که همسر آیندهتان چه هدفی دارد. مشتاقانه به جواب او گوش دهید. مهارتهای پرسیدن را به کار ببرید و باهوش باشید.
2. هدف بلندمدتتان چیست؟
هر مردی نیاز است که یک برنامه ای داشته باشد. این هدف آقایان باید از هدف کوتاه مدتشان متفاوت باشد. اگر با هم فرق نمیکرد، شما با مردی مواجه شده اید که برای زندگی اش برنامه ریزی ندارد.
3. دید شما نسبت به این رابطهها چیست؟
خانواده، دوستان، خدا... . استیو میگوید: سعی کنید متوجه شوید که رابطه او با مادرش چگونه است؟ اگر رابطه خوبی با مادرش ندارد، مطمئن باشید با شما هم رابطه خوبی نخواهد داشت. اگر شما مذهبی هستید و او اینگونه نیست، شما نمیتوانید او را عوض کنید.
4. نظرتان درمورد من چیست؟
استیو میگوید: دخترها باید خوب به جواب این سوال گوش کنند. جواب این سوال تاثیر زیادی در شما میگذارد. او با خوشحالی میگوید: شما بی نظیرید. به نظر من شما مستقل هستید و البته بسیار شایسته. استیو میگوید: او به گفتن این حرفها ادامه میدهد.
5. نسبت به من چه احساسی دارید؟
وقتی که جواب سوال چهارم را گرفتید، فوراً سوال پنجم را بپرسید. در بیشتر موارد، آنچه که یک مرد درمورد شما احساس میکند با آنچه که درمورد شما فکر میکند فرق دارد. مردی که درمورد شما به صورت جدی فکر میکند، جوابی برای این سوال دارد. او ممکن است با خودش بگوید: "من چه احساسی نسبت به شما دارم؟" او میگوید: من احساس میکنم که شما فقط برای من هستید. شما تنها کسی هستید که من میتوانم آرزوها و رویاهایم را با او تقسیم کنم. در این لحظه شما هم احساس میکنید یک احساس خاصی بین شما به وجود امده است اما عجله نکنید. بگذارید همه چیز روال عادی خود را دنبال کند.
زن در حالی که داخل آشپزخانه میشد آرام زمزمه کرد : "چی شده عزیزم؟
شوهرش نگاهش را از قهوه اش بر میدارد و میگوید : هیچی فقط اون موق
زن که حسابی تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشمهایش پر
شوهرش به سختی گفت:
_یادته وقتی پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت که یا با
_آره اونم یادمه...
مرد آهی میکشد و میگوید: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم!
من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم والدینم خیلی کمکم کردند
دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود…
فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!
اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می
سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :
اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….!
من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم…
اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم…
وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم
و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج
یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!
پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی…!
ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم و هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون
نتیجه اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید !!!

یك روز او برای خرید ران مرغ به مغازه رفت.اما نمی دانست ران
روز بعد او می خواست سینه مرغ بخرد. بازهم او نمی دانست كه
روز سوم خانم ، طفلك می خواست سوسیس بخرد. او نتوانست
.
.
.
.
.
.
.
.
خیلی منحرفید!
حواستون كجاست ؟
شوهرش انگلیسی صحبت می كرد.
زندگی 100 دلیل برای گریه كردن
به تو نشان میده
تو 1000 دلیل برای خندیدن
به اون نشون بده.
چارلی چاپلین
| Design By : Night Skin |

